مردي با خود زمزمه كرد
خدايا با من حرف بزن
يك سار شروع به خواندن كرد اما مرد نشنيد

مرد فرياد برآورد خدايا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غريد اما مرد اعتنايي نكرد

مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت تو كجايي؟ بگذار تو را ببينم
ستارهاي درخشيد اما مرد نديد

مرد فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده ...
كودكي متولد شد اما باز هم مرد توجهي نكرد
مرد در نهايت ياس فرياد زد:
خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم
از تو خواهش ميكنم...
پروانهاي بر روي دست مرد نشست

مرد او را پراند و به راه خود ادامه داد
ما خدا را گم ميكنيم ....
در حالي كه او در كنار نفسهاي ما جريان دارد.......
خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست......
تا به حال چند بار خوشيهايت را آرام و بيبهانه به او گفتهاي؟
ته به حال به او گفتهاي كه چهقدر خوشبختي؟
كه چه قدر همه چيز خوب است؟
كه چه خوب كه او هست؟
خدا همراه هميشگي سختيها و خستگيهاي ماست
زماني كه خسته و درمانده به طرفش مي روي
خيال ميكنيم تنها زماني كه به خواسته خود برسيم او ما را ديده و حس كرده
اما ........
گاهي بيپاسخ گذاشتن برخي خواستههاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست
تا خدا هست جايي براي نا اميدي نيست
به عشق ايمان دارم حتي اگر آن را حس نكنم
به خدا ايمان دارم حتي اگر سكوت كرده باشد
ديوار نوشتهاي مربوط به ويرانههاي جنگ جهاني دوم

چه لحظههاي سبك و مهربان و لطيفي
گويي در فضايي پر از شراب، نفس ميزنم
گويي در زير باران نرم فرشتگان نشستهام
ميبارد و ميبارد و هر لحظه بيشتر نيرو ميگيرد
هر قطرهاش فرشتهايست كه از آسمان بر سرم فرود ميآيد
چه ميدانم ؟
خداست كه دارد يك ريز غزل ميسرايد
غزلهاي عاشقانه مهربان و پر از نوازش
هر قطره اين باران
كلمهاي از آن سروده هاست
دکتر علی شریعتی
دفترهای سبز

آنچه را طبيعت از داشتنش محروم است
از ساختنش عاجز است
من دارم، من ميآفرينم
آري اي ايمان ! اي عشق !
من ديگر نيستم ، من ديگر ندارم
با تو هيچ چيز انباز نيست
تو يگانهاي، بيشريكي،بينظيري
همه تويي
من نيز نيستم ،ندارم ، نميخواهم
من گرسنه اين مائدههاي مردار نيستم
اي عشق !
من تشنه اين "هواهاي عفن و اين آبهاي ناگوار" نيستم
اي ايمان !
من ايمانم را ،عشقم را ، به زندگي كردن نخواهم آلود
اخلاص ! اخلاص !
يكتايي ! يك تويي !
چراغ ها را باید روشن کرد
من از تو برای طلوع بی تاب ترم
بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد
تا مذهب وحی را ببینم.
چهره علی در روشنایی زیبا و خدایی است
به تو و من ـ بی مذهب و مذهبی-هر دو
علی را در تاریکی نشان داده اند.
![]()
هيچكس وسوسهاش نكرد.هيچكس فريبش نداد.او خودش سيب را از درخت چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد،ايستاد.انگار ميخواست چيزي بگويد.چيزي اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو؛زيرا كه اشتباه كردي.اما اينجا خانهتوست هر وقت كه برگردي؛و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست.
او رفت و شيطان مبهوت نگاهش ميكرد.شيطان كوچكتر از آن بود كه او را به كاري وادار كند.
او رفت اما نه مانند شيطان تا مغرورانه گناه كند،او رفت تا كودكانه اشنباه كند.او به زمين آمد و اشتباه كرد،بارها بارها.اشتباه كرد،مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بياجازه باز ميكند،يا دستش به چيزي ميخورد و آن را مياندازد.
فرشتهاي سر به هوا كه گاهي سر ميخورد ،مي افتد و دستوبالش ميشكند.
اشتباههاي كوچك او مثل لباسي نامناسب بود كه گاهي كسي به تن ميكند.اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم.
اما يك روز او بيانكه چيزي بگويد،لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد؛ دو بال كوجك كه سال ها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرندهاي كه به آشيانه اش بر ميگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي كند،صدايش را ميشنويم،زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز ميخواند.
و تو ای آموزگار بزرگ درس های شگفت من
ای که دست کینه توز مرگ
در آن حال که عطشم به نوشیدن جرعه هایی
که از چشمه ی جاوید درون پر از عجایبت
در پیمانه های زرین کلماتت می ریختی
مرا بی تاب کرده بود
در این کویر سوخته پر هول تنها رها کرد
ای که به من آموختی
عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست
و آن دوست داشتن است
و آن آسمان پر آفتاب و زیبای "ارادت"است
و اکنون تو با مرگ رفته ای
و من این جا تنها به این امید دم می زنم که با هر"نفس"
"گامی"به تو نزدیک تر می شوم و ...
این زندگی من است...


سالهاست،از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد
و از آشيان،از بام خانه پرواز كردم
همچنان ميپرم.هرگز ننشستهام،
و ديگر سري نيز به سوي زمين و سواد پليد شهرها
و بامهاي كوتاه خانهها برنگردانم،
چشم به زمين ندوختهام
پروازي رو به آسمان
در راه افلاك
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمين
و هر لحظه نزديكتر به خدا!
دکتر شریعتی
[
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

فرشته
نبود بال هم نداشت.رويين تن نبود و پيكر پولادي هم نداشت.مادرش الههاي افسانهاي نبود و پدرش نيم خدايي اسطورهاي.
او انسان بود،انسان.و همين جا زندگي ميكرد.روي همين زمين و زير همين آسمان.شبها همين ستارهها را ميديد و صبحها همين خورشيد را.انسان بود.راه ميرفت و نفس ميكشيد.مي جنگيد و پيروز مي شد.زخم هم برمي داشت.شكست هم ميخورد.مثل من،مثل تو،مثل همه.
******
فرشته نبود،بال هم نداشت.انسان بود.با همين وسوسه ها با همين دردها ورنج ها.با همين تنهاييها و غربتها.انسان بود.ساده مردي امي.نه تاجي ونه تختي.
آزارش به هيچ كس نرسيد و جوري نكرد و هيچ از آنها نخواست و جز راستي نگفت.
اما او را تاب نميآوردند.رنجش ميدادندو آزارش ميرساندند.دروغگويش ميخواندند.مگر او چه كرده بود؟جز آنكه گفته بود آدمي در گرو كرده خويش است؟
اما تابش نمياوردند.زيرا كه بت بودند.بت ساز،بت شيفته،بت انگار و بت كردار.
فرشته نبود.بال هم نداشت و معجزه اش اين نبود كه ماه را شكافت.معجزه اش اين نبود كه به آسمان رفت.معجزه اش اين بود كه از آسمان به زمين برگشت.او كه با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود ميتوانست برنگردد،ميتوانست.
اما برگشت.باز هم روي همين زمين خاكي باز هم ميان همين مردم.
******
و زمين هنوز به عشق گامهاي اوست كه ميچرخد.
و بهار هنوز به بوي اوست كه سبز ميشود.و خورشيد هنوز به نور اوست كه ميتابد.
******
به ياد آن انسان،انساني كه فرشته نبود و بال هم نداشت.پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود.او خاکی بود . او خاک لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از ابریشم و نور شد و قلبمان را از زیر لباسهایمان دیدیم.
پیامبری از خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از دود بود.پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای ازآن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از خانه ما رد شد.ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از خانه ما رد شد. امروز انگار بهشت است .
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
عرفان نظر آهاری
یک نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد میکشد.پس هر شب از پلههای آسمان بالا میرفت، ابرها را کنار میزد، چادر شب آسمان را میتکاند، ماه را بو میکرد و ستارهها را زیر و رو.
او میگفت: «خدا حتماً یک جایی همین جاهاست.» و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش که کسی بر آن تکیه زده باشد.او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی.نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانهای لای ستارهها.از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم………
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.زمین را کند، ذره ذره، لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان، خدا را پیدا نکرد.اما هنوز کوه ها مانده بود.دریاها و دشتها هم.پس گشت و گشت و گشت.پشت کوهها و قعر دریاها را، وجب به وجب دشت را، زیر تک تک همه ریگها را، لای همه قلوه سنگها و قطره قطره آبها را، اما خبری نبود.از خدا خبری نبود.
ناامید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو.
آن وقت نیسمی وزیدن گرفت.شاید نسیم فرشته بود که میگفت:« خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیعترین و زیباترین و عجیبترین سرزمین هنوز مانده است.سرزمین گمشدهای که نشانیاش روی هیچ نقشهای نیست.» نسيم دور او گشت و گفت:«اینجا مانده است؛ اینجا که نامش تویی.» و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید.نسیم دریچه کوچکی را گشود، راه ورود تنها هم
ین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پیاش بود، همینجاست.
سالها بعد وقتی که او به چشمهای خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین.هم زیر ریگهای دشت و هم پشت قلوه سنگهای کوه، هم لای ستارهها و هم روی ماه
عرفان نظر آهاري
برگرفته از وبلاگ "دستی برای نوشتن"

اينكه مدام به سينهات ميكوبد، قلب نيست ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ ميشود. ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش ميدهد و بوي دريا هواييش كرده است. قلبها همه نهنگا نند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينهاش نهنگي ميتپد؟!
آدمها، ماهيها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سينه. اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است. هيچكس نميتواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور ميخواهي قلبت را در سينه نگه داري؟!
و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله ميشود و وقتي دريا مختصر ميشود و وقتي قلب خلاصه ميشود و آدم قانع. اين ماهي كوچك، اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ، تنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد كشيد. تو اما كاش قدري دريا مينوشيدي و كاش نقبي ميزدي از تنگ سينه به اقيانوس. كاش راهآبي به نامنتها ميكشيدي و كاش اين قطره را به بينهايت گره ميزدي.
كاش ....
بگذريم ...
دريا و اقيانوس به كنار، نامنتها و بينهايت پيشكش.
كاش لااقل آب اين تنگ را گاهي عوض ميكردي. اين آب مانده است و بو گرفته است و تو ميداني آب هم كه بماند ميگندد. آب هم كه بماند لجن ميبندد و حيف از اين ماهي كه در گل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد
فتواي حسين اين است: آري! در نتوانستن نيز بايستن هست براي او زندگي، عقيده و جهاد است. بنابراين، اگر او زنده است وبه دليل اين كه زنده است، مسئوليت جهاد در راه عقيده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسين، زندهتر كيست در تاريخ ما، كيست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگي كند؟ و شايسته باشد كه زنده بماند.
نفس انسان بودن، آگاه بودن، ايمان داشتن، زندگي كردن، آدمي را مسئول جهاد ميكند و حسين مثل اعلاي انسانيت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن يا نتوانستن، ضعف يا قدرت، تنهايي يا جمعيت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگي تحقق مسئوليت را تعيين ميكند نه وجود آن را."
دکتر علی شریعتی
سپاس تو را
که به هر انساني
سپري از تنهايي بخشيده اي
تا هرگز فراموشت نکند
حقيقت تنهايي تويي
و فقط نام تو اين تنهايي را
راهنماست.
پس تنهايي ام را نيرو ببخش
زيرا با نام تو
مي توانم در برابر تند باد زمان
ايستادگي را
آري وقتي اين تنهايي
در تو و از توست مي توانم
گناهم را
به دست بخشندگي تو بسپارم.
تنها با نام تو
مي توانم در برابر تند باد زمان
ايستادگي را
آري وقتي اين تنهايي
در تو و از توست مي توانم
گناهم را
به دست بخشندگي تو بسپارم...

خدايا: مسووليتهاي مسلمان بودن راكه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است ، و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان اين بنده ناتوان علي است همواره فرايادم آر.
به عنوان يك من علي وار يك روح در چند بعد: خداوند سخن در منبر، خداوند پرستش در محراب ، خداوند كار در زمين ، خداوند پيكار در صحنه ، خداوند وفا در كنارمحمد (ص )، خداوند مسووليت در جامعه ، خداوند قلم در نهج البلاغه ، خداوند پارسائي در زندگي ، خداوند دانش در اسلام ، خداوند انقلاب در زمان ، خداوند عدل در حكومت ، خداوند قلم در نهج البلاغه ، خداوند پدري و انسان پروري در خانواده ،و... بنده خدا در همه جا و همه وقت .
عید غدیر مبارک.
دكتر علي شريعتي

افتادی تو گهواره ،
چشمات نمی دید ،
گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
دستات نمی گرفت ،
مغزت کار نمی کرد ،
هیچ چی نمی فهمیدی ،
هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،
چشمات نمی بینه ،
گوشات نمی شنوه ،
پاهات نمی ره ،
دستات نمی گیره ،
مغزت دیگه کار نمی کنه .
هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
هیچ کس را باز نمی شناسی ،
تو بسترت افتاده ای ...
بعد می میری ،
میگذارنت تو دل زمین ،
باز خاک می شی ،
از تو هیچ چی نمی مونه ،
"تو" می مونی ،
آدمیزاد دور میزنه ،
مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی .
از تو چیزی که می مونه :
کاری که کردی می مونه ،
هر کاری کردی می مونه ،
... کاری اگر کردی ، می مونی ... .
برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .
هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي کند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند، آن وقت
من اشتباه مي کنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي کند.
ديروز يک فرشته به من مي گفت :
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها که خدا به تو مي زد زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي ؟!
يادش به خير آن روزها
مکالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن کوچک من را
سرشار خاطره مي کرد
امروز پاره است
آن سيم ها
که دلم را
تا آسمان مخابره مي کرد
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار
وقتي که نيستم لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم …
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

يا ربَّ النُور العَظيم ... در ماه آفتاب آفريني مرا با نور خويش تجلي ده؛ در نور مهمان کن؛ با نور بياميز؛ با نور متولد کن و با نور بميران... يا نُورَ الْمُسْتَوْحِشينَ فِي الظُلَم...
کسي نمي خواست،
کسي نمي ديد،
کسي عصيان نمي کرد،
کسي عشق نمي ورزيد،
کسي نيازمند نبود،
کسي درد نداشت...
و....
و خداوند خدا براي حرفهايش،
باز هم مخاطبي نيافت!هيچ کس او را نمي شناخت.
هيچ کس با او انس نمي توانست بست.
انسان را آفريد!
و اين ،نخستين بهار خلقت بود.
دکتر شريعتي
روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد.خدا گفت چيزي از من بخواهيد.هرچه كه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هركه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن ديگري پايي براي دويدن.يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز.يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را .
در اين ميان كرم كوچكي جلو آمد و گفت:من چيز زيادي از تو نمي خواهم ،نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.نه بالي و نه پايي ،نه آسمان و نه دريا.تنها كمي از خودت ، كمي از خودت را به من بده.
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن كه نوري با خود به همراه دارد بزرگ است حتي اگر به اندازه ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي هستي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران كرد و گفت :كاش كه مي دانستيد اين كرم كوچك بهترين چيز را خواست . زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .
*************
هزاران سال است كه او روي دامن هستي مي تابد.وقتي كه ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرم كوچكي بخشيده است.
پرنده بر شانه هاي انسان نشت .
انسان با تعجب به او گفت:اما من درخت نيستم ، تو نمي تواني بر شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت :من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم.اما گاهي انسان ها و پرندگان را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت:راستي چرا پر زدن را كنار گذاشته اي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ولي باز هم خنديد.
پرنده گفت :نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خاي است.انسان ديگر نخنديد.انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد مي آورد.چيزي كه نمي دانست چيست.شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت غير از پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است.درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند از يادش مي رود.
پرنده اين را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد كه روزي اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان نام داشت و چيزي شبيه دلتنگي در دلش موج مي زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت :يادت مي آيد كه تو را روزي با دو بال و دو پا آفريده بودم؟زمين و آسمان هر دو براي تو بود.اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم بالهايت را كجا گذاشته اي؟
عرفان نظر آهاري ،چلچراغ
در زبان بشر ، پست ترین سمبل پستی و تعفن و ذلت و دنائت ، لجن است . در موجودات طبیعی از لجن پست تر وجود ندارد و همچنین در زبان پشر ، عالی ترین و متعالی ترین موجود خداوند است و در هر موجدی عالی ترین و مقدس ترین و اشرف وجودش ، روح اوست .این انسان که نماینده ی خداوند است از لجن با گل رسوبی آفریده شد ، یعنی پست ترین ماده ی روی زمین ، و بعد خداوند ، نه از نفسش و یا از خونش و نه از رگ و پی اش ، بلکه از روحش دمیده ، یعنی عالی ترین موجود است و روحش اعلی ترین مجود قابل تصور ، یعنی عالی ترین مفهومی که در ذهن انسان ممکن است بیاید . بنابراین انسان ساخته شده از لجن و روح خداوند ، پس انسان یک موجد دوبعدیست ، برخلاف همه موجودات دیگر که یک بعدی هستند ، یک بعدش میل به لجن و پستی دارد ، سرشت و خمیره اش تمایل به رسوب شدن و ماندن و توقف کردن دارد . همچنانکه رودخانه طغیان می کند و حرکت دارد و آنچه که باقی می ماند گل رسوبی ، طغیان ندارد ، حرکت و موج ندارد و ته نشین شده و توقف می نماید ، سرشت انسان نیز میل به ته نشینی و راحت طلبی دارد . و از طرفی بعد دیگرش یعنی روح خداوند (به تعبیر قرآن ) ، میل به تعالی دارد ، برخلاف جهت اول میل به صعود و میل به بالا رفتن تا آخرین قله قابل تصور را دارد ، یعنی خدا و روح خدا . پس انسان از دو متناقض درست شده است ، یکی لجن و دیگری روح خداوند و عظمت انسان و اهمیت او به این است که موجودیست دو بعدی و فاصله بین دو بعدش از گل تا روح خداست و هر انسانی دارای چنین دو بعدی می باشد و بعد اراده اوست که می تواند تصمیم بگیرد که به طرف قطب لجنی و رسوبی خود برود یا قطب صعودی و خدائی و روح خدائی ؛ این کوشش و جنگ همواره در درون انسان هست تا یکی از دو قطب را برای سرنوشت خود انتخاب نماید ...
دكتر علي شريعتي
. . . نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نیست
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زینب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .
دکتر علی شریعتی
دکتر چمران
اثر ادراك بر رفتار ، در يك آزمايش با يك ماهي به وضوح نشان داده شده است . يك اردك ماهي را در آكواريومي قرار دادند كه تعداد زيادي ماهي كپور در اطراف او شماور بودند . وقتي اردك ماهي به وفور ذخيره غذايي در اطراف خود عادت پيدا كرد ميان او و ماهيهاي ديگر يك ديوار شيشه اي قرار دادند . وقتي اردك ماهي گرسنه شد سعي كرد خود را به ماهيهاي كپور برساند ولي مدام سرش به ديوار شيشه اي برخورد كرد . در وهله اول نياز او به غذا شدت يافت و اردك ماهي سخت تر از پيش تلاش كرد به ماهيهاي كپور دست يابد . ولي بالاخرخ شكست مكرر در وصول به هدف به اندازه كافي موجب ناكامي او گرديد بطوري كه ديگر كوششي براي خوردن ماهيها به عمل نياورد . در واقع ، وقتي ديوار شيشه اي را برداشتند و ماهيهاي كپور دوروبر اردك ماهي شروع به شنا كردند ، ديگر هيچ فعاليت هدف نگري از طرف اردك ماهي صورت نگرفت . بالاخره ماهي در حاليكه درميان وفور خوراكي قرار داشت از شدت گرسنگي جان سپرد . در هردو حالت اين ماهي به موجب نحوه درك خود از واقعيت عمل ميكرد نه بر اساس خود واقعيت .
فكر مي كنم حكايت خيلي از ما از جمله خود من شده مثل حكايت همين اردك ماهي . يعني با وجود اينكه با خواسته هامون چند قدمي بيشتر فاصله نداريم اما اونقدر اونهارو از خودمون دور مي بينيم كه هيچ تلاشي براي بدست آوردنش انجام نميديم . حالا اين خواسته و هدف ميتونه مادي باشه يا اينكه معنوي باشه . مثل همين كه با وجودي كه خدا در ماست اما دائم به دنبال خدا ميگرديم و احساس دوري ميكنيم .
احساس تنهايي مي كنيم در حاليكه اطرافمون خيلي ها هستند كه نمي بينمشون و اينا همه فقط ناشي از درك نادرست ماست .
به قول سهراب :
چشمهارا بايد شست
جور ديگر بايد ديد ....
پ . ن :
- مطلب بالا از كتاب مديريت رفتار سازماني تاليف پال هرسي و كنت بلانچارد ، ترجمه دكتر علي علاقه بند هست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر
رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
.......
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان
تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك
مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا
بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره
راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده
نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .



