کسی که بهشت را بر زمین نیافته است آن را در آسمان نیز نخواهد یافت خانه ی خدا نزدیک ماست .وما به چه می اندیشه ایم
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است .
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد 
مشت برمهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی وبه گفته خود خندیدی
ازهمین نغمه تاریک مرا ترساندی
برلبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود ومرا رقصاندی
دست ویرانگر توعادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی واین گمشده را لرزاندی
جمع کن رشته ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی...؟

ديدن هميشه خوبه
خواه ديدن آن زيبايي ها باشه
خواه ديدن اين زيبايي ها
شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد
شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد
شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد
شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد
شاید خانه آخرتمان از این بدتر است
شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ، زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند
شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود
و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد
چشمها را باید شست
بیچاره فرهاد...................................................................
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود.او خاکی بود . او خاک لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از ابریشم و نور شد و قلبمان را از زیر لباسهایمان دیدیم.
پیامبری از خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از دود بود.پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای ازآن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از خانه ما رد شد.ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از خانه ما رد شد. امروز انگار بهشت است .
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست
عرفان نظر آهاری

ماه من غصه چرا ؟
آسمان را بنگر ، كه هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد
يا زمينی را كه ، دلش از سردی شب های خزان
نه شكست ، نه گرفت
بلكه از عاطفه لبريز شد و نفسی ازسر اميد كشيد…
و در آغاز بهار ، دشتی از ياس سفيد ، زير پاهامان ريخت…
تا بگويد كه هنوز، پر امنيت احساس خداست.
ماه من غصه چرا ؟
تو خدا را داری و خدا….هر شب و روز
آرزويش همه خوشبختی توست
ماه من !
دل به غم دادن و از ياس سخن گفتن ها
كار آن هايی نيست ، كه خدا را دارند !
ماه من…، غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران باريد
يا دل شيشه ايت ، از لب پنجرۀ عشق ، زمين خورد و شكست…
با نگاهت به خدا…چتر شادی وا كن !
و بگو با دل خود ، كه خدا هست…خدا هست هنوز…
او همانی است كه در تارترين لحظۀ شب
راه نورانی اميد نشانم می داد…،
او همانی است كه هر لحظه دلش می خواهد
همۀ زندگيم غرق شادی باشد.
ماه من…
غصه اگرهست بگو تا باشد…
معنی خوشبختی…
مهر ورزيدن و دوست داشتن است.
اين همه شادی و شور…
اين همه غصه و غم…
اين همه مرگ و تولد…
چه بخواهی و چه نه…
ميوۀ يك باغ اند !
همه را با هم و با عشق بچين
ولی از ياد مبر
پشت هر كوه بلند ، سبزه زاری است پر از ياد خدا
و در آن باز كسی می خواند…
كه خدا هست…خدا هست هنوز…
ماه من غصه چرا ؟
**************
آن سوی ناکامی ها ، خدایی است که داشتنش ، جبران تمام نداشته هاست.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظرآهاری

دلش مسجدي مي خواست . با گنبدي فيروزه اي و مناره اي نه خيلي بلند و پيرمردي که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن الله و اکبر بگويد .
دلش يک حوض کوچک لاجوردي مي خواست . و شبستاني که گوشه گوشه اش مهر و تسبيح و چادر نماز است .
دلش هواي محله اي قديمي را کرده بود . با پيرزنهايي ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بي تاب حي علي الصلاة .
اما محله شان مسجد نداشت ...
فرشته ها که خيال نازک و آرزوي قشنگش را مي ديدند ، به او گفتند : حالا که مسجدي نيست ، خودت مسجدي بساز .
او خنديد و گفت : چه محال زيبايي ، اما من که چيزي ندارم . نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم .
فرشته ها گفتند : اين مسجد از جنسي ديگر است . مصالحش را تو فراهم کن ، ما مسجدت را مي سازيم .
اما او تنها آهي کشيد .
و نمي دانست هر بار که آهي مي کشد ، هر بار که دعايي مي کند ، هر بار که خدا را زمزمه مي کند ، هر بار که قطره اشکي از گوشه چشمش مي چکد ، آجري بر آجري گذاشته مي شود . آجر همان مسجدي که آرزويش را داشت .
و چنين شد که آرام آرام با کلمه ، باذکر ، با عشق و با دعا ، با راز و نياز ، با تکه هاي دل و پاره هاي روح ، مسجدي بنا شد . از نور و از شعور . مسجدي که مناره اش دعايي بود و هر کاشي آبي اش ، قطره اشکي . او مسجدي ساخت سيال و باشکوه و نا پيدا ، چونان عشق . و هر جا که مي رفت ، مسجدش با او بود . پس خانه مسجدي شد و کوچه مسجدي شد و شهر مسجدي .
آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خويش ، نقشه اين بنا را خدا کشيده است . مسجدت را بنا کن ، پيش از آن که آخرين اذان را بگويند .
عرفان نظر آهاري
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.
و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

برگرفته از وبلاگ "دستی برای نوشتن"
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

و کسان دیگری می گفتند:عارف آفتاب است،آفتابی که زمین را روشن می کند.
جوانمرد اماگفت:عارف نه کوه است و نه آفتاب،عارف پرنده ی کوچکی است
که درجستجوی دانه از آشیانه
جداشده،دانه را پیدانکرده و آشیانه اش را هم گم کرده است.عارف در آسمان حیرت بال بال می زند.
ااما آن سیمرغ همین را دوست دارد: پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت.
عرفان نظر آهاری

مردي با خود زمزمه كرد
خدايا با من حرف بزن
يك سار شروع به خواندن كرد اما مرد نشنيد

مرد فرياد برآورد خدايا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غريد اما مرد اعتنايي نكرد

مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت تو كجايي؟ بگذار تو را ببينم
ستارهاي درخشيد اما مرد نديد

مرد فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده ...
كودكي متولد شد اما باز هم مرد توجهي نكرد
مرد در نهايت ياس فرياد زد:
خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم
از تو خواهش ميكنم...
پروانهاي بر روي دست مرد نشست
مرد او را پراند و به راه خود ادامه داد
ما خدا را گم ميكنيم ....
در حالي كه او در كنار نفسهاي ما جريان دارد.......
خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست......
تا به حال چند بار خوشيهايت را آرام و بيبهانه به او گفتهاي؟
ته به حال به او گفتهاي كه چهقدر خوشبختي؟
كه چه قدر همه چيز خوب است؟
كه چه خوب كه او هست؟
خدا همراه هميشگي سختيها و خستگيهاي ماست
زماني كه خسته و درمانده به طرفش مي روي
خيال ميكنيم تنها زماني كه به خواسته خود برسيم او ما را ديده و حس كرده
اما ........
گاهي بيپاسخ گذاشتن برخي خواستههاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست
تا خدا هست جايي براي نا اميدي نيست
به عشق ايمان دارم حتي اگر آن را حس نكنم
به خدا ايمان دارم حتي اگر سكوت كرده باشد
ديوار نوشتهاي مربوط به ويرانههاي جنگ جهاني دوم

چه لحظههاي سبك و مهربان و لطيفي
گويي در فضايي پر از شراب، نفس ميزنم
گويي در زير باران نرم فرشتگان نشستهام
ميبارد و ميبارد و هر لحظه بيشتر نيرو ميگيرد
هر قطرهاش فرشتهايست كه از آسمان بر سرم فرود ميآيد
چه ميدانم ؟
خداست كه دارد يك ريز غزل ميسرايد
غزلهاي عاشقانه مهربان و پر از نوازش
هر قطره اين باران
كلمهاي از آن سروده هاست
دکتر علی شریعتی
دفترهای سبز

آنچه را طبيعت از داشتنش محروم است
از ساختنش عاجز است
من دارم، من ميآفرينم
آري اي ايمان ! اي عشق !
من ديگر نيستم ، من ديگر ندارم
با تو هيچ چيز انباز نيست
تو يگانهاي، بيشريكي،بينظيري
همه تويي
من نيز نيستم ،ندارم ، نميخواهم
من گرسنه اين مائدههاي مردار نيستم
اي عشق !
من تشنه اين "هواهاي عفن و اين آبهاي ناگوار" نيستم
اي ايمان !
من ايمانم را ،عشقم را ، به زندگي كردن نخواهم آلود
اخلاص ! اخلاص !
يكتايي ! يك تويي !
چراغ ها را باید روشن کرد
من از تو برای طلوع بی تاب ترم
بگذار این مذهب جادو در روشنی بمیرد
تا مذهب وحی را ببینم.
چهره علی در روشنایی زیبا و خدایی است
به تو و من ـ بی مذهب و مذهبی-هر دو
علی را در تاریکی نشان داده اند.
![]()
هيچكس وسوسهاش نكرد.هيچكس فريبش نداد.او خودش سيب را از درخت چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد،ايستاد.انگار ميخواست چيزي بگويد.چيزي اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو؛زيرا كه اشتباه كردي.اما اينجا خانهتوست هر وقت كه برگردي؛و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست.
او رفت و شيطان مبهوت نگاهش ميكرد.شيطان كوچكتر از آن بود كه او را به كاري وادار كند.
او رفت اما نه مانند شيطان تا مغرورانه گناه كند،او رفت تا كودكانه اشنباه كند.او به زمين آمد و اشتباه كرد،بارها بارها.اشتباه كرد،مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بياجازه باز ميكند،يا دستش به چيزي ميخورد و آن را مياندازد.
فرشتهاي سر به هوا كه گاهي سر ميخورد ،مي افتد و دستوبالش ميشكند.
اشتباههاي كوچك او مثل لباسي نامناسب بود كه گاهي كسي به تن ميكند.اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم.
اما يك روز او بيانكه چيزي بگويد،لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد؛ دو بال كوجك كه سال ها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرندهاي كه به آشيانه اش بر ميگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي كند،صدايش را ميشنويم،زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز ميخواند.
و تو ای آموزگار بزرگ درس های شگفت من
ای که دست کینه توز مرگ
در آن حال که عطشم به نوشیدن جرعه هایی
که از چشمه ی جاوید درون پر از عجایبت
در پیمانه های زرین کلماتت می ریختی
مرا بی تاب کرده بود
در این کویر سوخته پر هول تنها رها کرد
ای که به من آموختی
عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست
و آن دوست داشتن است
و آن آسمان پر آفتاب و زیبای "ارادت"است
و اکنون تو با مرگ رفته ای
و من این جا تنها به این امید دم می زنم که با هر"نفس"
"گامی"به تو نزدیک تر می شوم و ...
این زندگی من است...


سالهاست،از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد
و از آشيان،از بام خانه پرواز كردم
همچنان ميپرم.هرگز ننشستهام،
و ديگر سري نيز به سوي زمين و سواد پليد شهرها
و بامهاي كوتاه خانهها برنگردانم،
چشم به زمين ندوختهام
پروازي رو به آسمان
در راه افلاك
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمين
و هر لحظه نزديكتر به خدا!
دکتر شریعتی
[
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

فرشته نبود بال هم نداشت.رويين تن نبود و پيكر پولادي هم نداشت.مادرش الههاي افسانهاي نبود و پدرش نيم خدايي اسطورهاي.
او انسان بود،انسان.و همين جا زندگي ميكرد.روي همين زمين و زير همين آسمان.شبها همين ستارهها را ميديد و صبحها همين خورشيد را.انسان بود.راه ميرفت و نفس ميكشيد.مي جنگيد و پيروز مي شد.زخم هم برمي داشت.شكست هم ميخورد.مثل من،مثل تو،مثل همه.
******
فرشته نبود،بال هم نداشت.انسان بود.با همين وسوسه ها با همين دردها ورنج ها.با همين تنهاييها و غربتها.انسان بود.ساده مردي امي.نه تاجي ونه تختي.
آزارش به هيچ كس نرسيد و جوري نكرد و هيچ از آنها نخواست و جز راستي نگفت.
اما او را تاب نميآوردند.رنجش ميدادندو آزارش ميرساندند.دروغگويش ميخواندند.مگر او چه كرده بود؟جز آنكه گفته بود آدمي در گرو كرده خويش است؟
اما تابش نمياوردند.زيرا كه بت بودند.بت ساز،بت شيفته،بت انگار و بت كردار.
فرشته نبود.بال هم نداشت و معجزه اش اين نبود كه ماه را شكافت.معجزه اش اين نبود كه به آسمان رفت.معجزه اش اين بود كه از آسمان به زمين برگشت.او كه با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود ميتوانست برنگردد،ميتوانست.
اما برگشت.باز هم روي همين زمين خاكي باز هم ميان همين مردم.
******
و زمين هنوز به عشق گامهاي اوست كه ميچرخد.
و بهار هنوز به بوي اوست كه سبز ميشود.و خورشيد هنوز به نور اوست كه ميتابد.
******
به ياد آن انسان،انساني كه فرشته نبود و بال هم نداشت.
یک نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد میکشد.پس هر شب از پلههای آسمان بالا میرفت، ابرها را کنار میزد، چادر شب آسمان را میتکاند، ماه را بو میکرد و ستارهها را زیر و رو.
او میگفت: «خدا حتماً یک جایی همین جاهاست.» و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش که کسی بر آن تکیه زده باشد.او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی.نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانهای لای ستارهها.از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم………
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.زمین را کند، ذره ذره، لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان، خدا را پیدا نکرد.اما هنوز کوه ها مانده بود.دریاها و دشتها هم.پس گشت و گشت و گشت.پشت کوهها و قعر دریاها را، وجب به وجب دشت را، زیر تک تک همه ریگها را، لای همه قلوه سنگها و قطره قطره آبها را، اما خبری نبود.از خدا خبری نبود.
ناامید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو.
آن وقت نیسمی وزیدن گرفت.شاید نسیم فرشته بود که میگفت:« خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیعترین و زیباترین و عجیبترین سرزمین هنوز مانده است.سرزمین گمشدهای که نشانیاش روی هیچ نقشهای نیست.» نسيم دور او گشت و گفت:«اینجا مانده است؛ اینجا که نامش تویی.» و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید.نسیم دریچه کوچکی را گشود، راه ورود تنها هم
ین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پیاش بود، همینجاست.
سالها بعد وقتی که او به چشمهای خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین.هم زیر ریگهای دشت و هم پشت قلوه سنگهای کوه، هم لای ستارهها و هم روی ماه
عرفان نظر آهاري
با تو چه بگويم ؟
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل
و تو اي چراغ راه ،
اي كشت رهايي ،
اي خوني كه از آن نقطه صحرا
جاودان ميتپي و ميجوشي
و در بستر زمان جاري هستي
و بر همه نسلها ميگذري
و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون ميكني
و هر بذرشايسته را در زير خاك ميشكافي و ميشكوفايي
و هر نهال تشنهاي را به برگ و بار حيات و خرمي مينشاني
اي آموزگار بزرگ شهادت
برقي از آن نور را
بر اين شبستان سياه و نوميد بيافكن
قطرهاي از اين خون را
در بستر خشكيده و نيم مردهي ما جاري ساز!
و تفي از آتش آن صحرا آتشخيز را
به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش
اي كه مرگ سرخ را برگزيدهاي
تا عاشقانت را از "مرگ سياه "برهاني
تا با هر قطره خونت
ملتي را حيات بخشي و تاريخي را به تپش آوري
و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني
وبدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي!
ايمان ما ، ملت ما ، تاريخ فرداي ما ، كالبد زمان ما ،
"به تو و خون تو محتاج است"

اينكه مدام به سينهات ميكوبد، قلب نيست ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ ميشود. ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش ميدهد و بوي دريا هواييش كرده است. قلبها همه نهنگا نند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينهاش نهنگي ميتپد؟!
آدمها، ماهيها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سينه. اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد، قلب است. هيچكس نميتواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور ميخواهي قلبت را در سينه نگه داري؟!
و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله ميشود و وقتي دريا مختصر ميشود و وقتي قلب خلاصه ميشود و آدم قانع. اين ماهي كوچك، اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ، تنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد كشيد. تو اما كاش قدري دريا مينوشيدي و كاش نقبي ميزدي از تنگ سينه به اقيانوس. كاش راهآبي به نامنتها ميكشيدي و كاش اين قطره را به بينهايت گره ميزدي.
كاش ....
بگذريم ...
دريا و اقيانوس به كنار، نامنتها و بينهايت پيشكش.
كاش لااقل آب اين تنگ را گاهي عوض ميكردي. اين آب مانده است و بو گرفته است و تو ميداني آب هم كه بماند ميگندد. آب هم كه بماند لجن ميبندد و حيف از اين ماهي كه در گل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد
فتواي حسين اين است: آري! در نتوانستن نيز بايستن هست براي او زندگي، عقيده و جهاد است. بنابراين، اگر او زنده است وبه دليل اين كه زنده است، مسئوليت جهاد در راه عقيده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسين، زندهتر كيست در تاريخ ما، كيست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگي كند؟ و شايسته باشد كه زنده بماند.
نفس انسان بودن، آگاه بودن، ايمان داشتن، زندگي كردن، آدمي را مسئول جهاد ميكند و حسين مثل اعلاي انسانيت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن يا نتوانستن، ضعف يا قدرت، تنهايي يا جمعيت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگي تحقق مسئوليت را تعيين ميكند نه وجود آن را."
دکتر علی شریعتی
سپاس تو را
که به هر انساني
سپري از تنهايي بخشيده اي
تا هرگز فراموشت نکند
حقيقت تنهايي تويي
و فقط نام تو اين تنهايي را
راهنماست.
پس تنهايي ام را نيرو ببخش
زيرا با نام تو
مي توانم در برابر تند باد زمان
ايستادگي را
آري وقتي اين تنهايي
در تو و از توست مي توانم
گناهم را
به دست بخشندگي تو بسپارم.
تنها با نام تو
مي توانم در برابر تند باد زمان
ايستادگي را
آري وقتي اين تنهايي
در تو و از توست مي توانم
گناهم را
به دست بخشندگي تو بسپارم...

خدايا: مسووليتهاي مسلمان بودن راكه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است ، و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان اين بنده ناتوان علي است همواره فرايادم آر.
به عنوان يك من علي وار يك روح در چند بعد: خداوند سخن در منبر، خداوند پرستش در محراب ، خداوند كار در زمين ، خداوند پيكار در صحنه ، خداوند وفا در كنارمحمد (ص )، خداوند مسووليت در جامعه ، خداوند قلم در نهج البلاغه ، خداوند پارسائي در زندگي ، خداوند دانش در اسلام ، خداوند انقلاب در زمان ، خداوند عدل در حكومت ، خداوند قلم در نهج البلاغه ، خداوند پدري و انسان پروري در خانواده ،و... بنده خدا در همه جا و همه وقت .
عید غدیر مبارک.
دكتر علي شريعتي


